تعریف و تفسیر دقیق واژه عشق
تعریف و تفسیر دقیق واژه عشق
عشق نیرویی هست که تو وجود هر انسانی نهفته است و وظیفهء ما این نیست که آن را تولید کنیم بلکه فقط باید اونو از وجودمون منتشر کنیم .بیانی در این مورد میفرماید :
« به اظهار دوستی و محبّت که فقط با الفاظ باشد قانع نشوید ؛ قلبتان را با محبّت خالصانه نسبت به تمام افرادی که در راهتان می گذرند مشتعل سازید .»
فکر میکنم با یک مثال راحت تر بشه توضیح داد . اگر توجه کرده باشید تا کنون هیچ فرد عادی یا هیچ پزشکی تعریفی کامل از سلامت نداشته است .اگر از آنها سوال کنید خواهید شنید که "من فقط می توانم بگویم بیماری و عوارض آن چیست ."یا می گویند : "وقتی که مرض نباشد آنچه که باقی می ماند سلامتی است . " این به این دلیل است که سلامتی از درون انسان می آید ولی بیماری از بیرون می آید پس می تواند تعریف شود . عشق نیز بدین گونه است ما نمی توانیم آن را بپروریم مسئله این است که تحقیق کنیم و دریابیم که چرا عشق قادر نبوده خود را متجلی سازد ؟؟؟ مانع چیست ؟؟؟ مشکل در چیست ؟؟؟
تا بحال به چشمه توجه کردید ؟ چشمه اگر نجوشد و آب را برای خود نگه دارد چه بر سرش خواهد آمد ؟؟؟ انسان نیز به همین منوال آفریده شده تا همچون چشمه به دیگران محبت کند و عشق بورزد و وای بر انسانی که آن را در نزد خود نگاه دارد و نبخشاید .
برای مطلب آخر خودم یک بار دیگه به طبیعت رجوع می کنیم . چون طبیعت همانند زندگی است و درسها میتوان از او آموخت . رود ها از کوه ها جاری می شوند ؛ زنده اند ؛ جاری اند و در آخر خودشان راه دریا را پیدا خواهند کرد ( بدون کمک) رودخانه هر چقدر هم راه دور باشد به دریا می رسد و هر مانع طبیعی جلوی خود را از بین خواهد برد . حال اگر بر سر راهش سد بزنند !!! آن وقت ممکن است رودخانه هرگز به دریا نرسد .
عشق نیز به همین صورت خود ، پویاست ؛ راه را پیدا خواهد کرد . مگر آنکه به دست بشر مانعی بر راه آن قرار داده شود .به نظر شما این موانع چه چیزهایی اند ؟
خودم می تونم بگم یکیش تعصبات است و در نقطه مقابلش بی بند و باری اخلاقی و...
حالا باز هم فکر می کنید باید حتما" تعریفی کامل از عشق کرد یا بهتر اینه که مشکلاتش رو تعریف کرد و براش یه درمان پیدا کرد ؟؟؟
عشق چیست؟
عشق واژه عربی است به معنی: به حد افراط دوست داشتن و تعلق قلب به کسی داشتن و گفته اند (بنگرید به غیاث اللغاب و رسائل سهروردی) نوعی جنون است که از دیدن صورت حسن و نیکو پدید می آید و مأخوذ از عشقه است که گیاهی است به نام لبلاب و چون به درختی پیچید ، آن را خشک می کند و به همین روی این عارضه چون بر دلی طاری و چیره شود ، صاحبش را خشکاند ، زرد می نمایاند و از میان میبرد.
افلاطون-حکیم یونانی- در تعریف حکمی از عشق معتقد است ( بنگرید به : سیر حکمت در اروپا ، ج1 ، ص 39 ) : روح انسان در عالم مجردات ، قبل از ورود به دنیا ، حقیقت زیبایی حسن مطلق ، یعنی خیر را بدون پرده و حجاب دیده است. پس در این دنیا چون حسن ظاهری و نسبی و مجازی را میبیند ، از آن زیبایی مطلق که سابقاً درک نموده ، یاد می کند. غم هجران به او دست می دهد و هوای عشق او را بر میدارد ، فریفته این جهان می شود و مانند مرغی که در قفس است ، می خواهد به سوی او پرواز کند.
(ع... ش ... ق... )
علاقه شدید قلبی!!!










های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی! دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است. صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست. من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام. هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... . شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم...


